رؤياي سبز: در اين فصل نويسنده به چگونگي تولد و زندگي نامه مختصر شهيد پرداخته است وي در سال 1322 در فريمان متولد شده است خانواده اوضاع و وضع مالي خوبي نداشتند حسن از بچگي کار مي کرد در 27 سالگي ازدواج کرد- در سال 1352 با امام و انقلاب آشنا شد در مبارزات عليه رژيم طاغوت نقش فعالي داشت بعد از انقلاب عضو سپاه شد در درگيريهاي گنبد و کردستان حضور داشت با شروع جنگ تحميلي به جبهه ها رفت سرانجام در سال 1360 به شهادت رسيد.

شاگرد مکانيک: خانواده عليمرداني به مشهد رفتند حسن چند روز دنبال کار گشت بالاخره سر از يک مکانيکي در آورد که با کلي سماجت و اصرار استاد حاضر شد او را به شاگردي بپذيرد.

فقير: حسن يک روز به زن فقيري کمک کرد بعد يواشکي دنبال زن رفت و خانه اش را در حلبي آباد يافت و همچنين بچه هاي قد و نيم قدش را ديدکه منتظر زن بودند خيلي دلش سوخت از آن شب به بعد برايشان پول و خوراکي مي برد و دوست نداشت فقيري را دست خالي رد کند.

ديدار: حسن عليمرداني بالاخره با اصرار زياد مادر با يکي از دختران فاميل ازدواج کرد همان اول به همسرش گفته بود که قصد مبارزه با رژيم را دارد او هم قبول کرده بود سال 52 در سفري که به کربلا و نجف داشت امام را ديد مبارزات ادامه يافت تا اين که در سال 1357 انقلاب پيروز شد در آن موقع حسن و خانواده اش صحنه هاي پيروزي را از تلويزيون مي ديدند.

شب باراني: حسن و دوستش در حال فرار از دست سربازان بودند مي خواستند اعلاميه هايشان را مخفي کنند ناگهان حسن متوجه شد از داخل جيپ آنطرف خيابان صداي بي سيم مي آيد که با فرمانده صحبت مي کند احساس خطر کرد پشت جيپ خود را مخفي کرد شنيد که مي خواهند فردا در چهارراه نادري قتل عام راه بياندازند بعد به طرف مسجد رفت تا بقيه را هم در جريان اين خبر بگذارد.

پاسگاه پاوه: حسن جزو نيروهاي نامنظم دکتر چمران بود در پاسگاه پاوه ضد انقلاب آنها را محاصره کرده بودند جيره غذايشان تمام شده بود همه گرسنه بودند نمي توانستند خوب جواب دشمن را بدهند حسن با ديدن اوضاع از دکتر اجازه خواست به دنبال غذا برود ايشان قبول کردند حسن از پاسگاه بيرون رفت به آبادي رسيد اول فکر کرد اهالي آنجا را ترک کرده اند اما وقتي جلوتر رفت ديد  ضد انقلاب همه را قتل عام کرده است با چشمان گريان از انبار يکي از خانه ها آرد و خرما پيدا کرد و به پاسگاه برد.

تک فرزند: او تنها فرزند يک خانواده مرفه بود وقتي موقع خدمتش رسيد پدر و مادرش با هزار جور پارتي و نذر و نياز خواستند کاري کنند که خدمت او در شهر خودشان باشد اما از قضا سه ماه  آموزشي او افتاد در سپاه پاسداران بعد هم پرونده اش با شخص ديگري که تک فرزند نبود عوض شد او را فرستادند کردستان در گروه جنگ هاي نامنظم دکتر چمران حسن همه جا مراقب او بود شهرام پس از مدتي عاشق دکتر چمران و عليمرداني مي شود.

فرمانده: جواني که مادر مرده بود و زن بابا و برادر و خواهر ناتني داشت هرچند در پادگان به او سخت مي گذشت حاضر نمي شد مرخصي ها را به خانه شان برود حتي يک بار مرخصي اش را توي اتاق زير پله دکان دايي اش سر کرده بود از قضا موقع تقسيم افتاد اهواز قاطي نيروهاي مشهد که فرمانده شان عليمرداني بود با هم خيلي صميمي شده بودند جوان خيلي خوشحال بود.

فرمانده اي مثل پدر: حسن و نيروهايش در حال استراحت بودند که گزارش دادند عراقي ها دوباره به چزابه حمله کرده اند از آنجا دست بچه هاي خراسان بود به فرمانده اي خادم الشريعه حسن  نيروهايش را سريع جمع کرد و تا غروب به چزابه رسيدند آتش دشمن خيلي سنگين بود بالاخره حسن عليمرداني در آن منطقه به شهادت  رسيد.