درست است که لباسهای عجیب و پاره و پوره و پر از پینه بر تن داشتیم

 

،اما دل و روح ما صفا و جلای خاصی داشت تا روز موعود که فرا می

 

رسید صدای شوفر بلند می شد که اول سوار شید تا بعدا کیسه های گندم

 

را وسط اتوبوس بگذاریم این مسافرت با فاصله ی 75 کیلومتر حداقل 5

 

 

الی 6 ساعت(ان هم اگر اتفاق غیر مترقبه ای نمی افتاد)توی راه بودیم و

 

 

حال تصور کنید تحمل این مسافرت مخصوصا که ما هم به عنوان بچه

 

 

بودیم که پدر و مادر از زیر بار کرایه دادن ما طفره می رفتند و جای ما

 

 

روی زانو های پدر و مادر بود تا حداقل در کرایه من صرفه جویی شود

 

وقتی همه سوار می شدند انگاه کیسه های گندم وسط اتوبوس چیده می

 

شد(هرچند بالای اتوبوس یعنی باربند قبلا تا سقف خدا بار بندی شده و

 

ظرفیت تمام گردیده بود)

 

 

و این اتوبوس دماغ دار (موتور جلو)با سلام و صلوات برای اقای راننده

 

و برای اقای کمک راننده اماده حرکت می شد و اقای راننده که انگار

 

حکومت بخشی از شامات را عهده دار بود و گوشه های سبیل را به

 

علامت حاکم بالفعل تا بناگوش  تاب می داد و  پشت فرمان قرار می

 

گ

رفت و کمک راننده با میله ی کج و معوجی که هندل نام داشت (کلید

 

 

ا

ستارت فعلی)باید در سوراخ جلوی اتوبوس فرو می کرد و با چندین بار

 

 

چرخاندن موتور روشن می شد اما همین کار بعضی مواقع انچنان سخت

 

 

می شد که کمک راننده تاب و توان از دست می داد و چند نفر از

 

 

مسافران به کمک می رفتند  و هندل می زدند تا روشن می شد

 

 

 

و بالاخره با سلام و صلوات و یاداوری تمام انبیا در طول تاریخ ماشین

 

زبان بسته خرناسه می کشید و حرکت می کرد و از جلوی دبیرستان

 

دکتر صدیق اعلم(شهید بهشتی)عبور می کرد و جاده ی شوسه را با

 

 

دست اندازهای عجیبش طی می کرداما مکافات ما تازه شروع می شد

 

 

چندی که از فریمان بیرون می رفتیم به ساختمانی به نام اداره ی

 

 

عوارض می رسیدیم و راننده و کمک راننده با قسم و ایه و تو صیف

 

 

صحرای کربلا سعی در کمتر پرداختن عوارض می نمودندتا ازین

 

 

قرنطینه ی عوارض خارج می شدیم ازین به بعد ما بودیم و جاده ی

 

 

شوسه و پر از دست انداز که با هر تکان و عبورانگار فنر زیر پای ما

 

 

ازاد می شد تا بعد از 2-3 ساعت به سنگ بست می رسیدیم و ان جا

 

 

برای استراحت پیاده می شدیم و هوایی تازه می کردیم و در قهوه خانه

 

 

بساط چایی و قلیان و غذا بر قرار بودو راننده و کمک راننده جایگاه

 

اختصاصی داشتند به طوری که با نجوا و در گوشی مسافران من متوجه

 

می شدم که تبانی و زد وبندی انجام گرفته که روابط بین راننده و کافه

 

 

چی به نحو احسن بود و هر چه می خواستند سفارش می دادند و رایگان

 

 

تمام می شد و صد البته دانگ خرج انها بین جیب مسافران بدبخت

 

 

سرشکن می گردید و قهوه چی با لنگ کثیف و چرکین که بر گردن

 

 

انداخته بود به مسافران خوش امد می گفت و منتی بار مردم می کرد که

 

 

(این چایی را 2روز است برای شما دم کرده ام )و راست هم می گفت و

 

 

خنده ای که بر لبان خسته مسافران نقش می بست و زود رنگ می باخت

 

(ادامه دارد )