دوران کودکی ما پای کرسی ها - منبع خاطرات ياس كبود
دورانی که فریمان کوچک بود اما مردمانش دلی بزرگ داشتند.
دوران کودکی های من و خاک و خول کوچه هاهر چند
شیرین اما تنگدستی و گرسنگی هر کام شیرینی را تلخ می کرد
اما انچه را که نمی توان به طاقی از فراموشی سپردشبهای
زمستان بود.
از غروب شروع می شد هیزم هایی که قبل از زمستان در
اتاقی انبار شده بود کم کم بیرون اورده و به آتش کشیده
می شد،دود تنوره می کشید و سر به اسمان می سایید.
و سپس آتش تند و تیز به گودالی وسط اتاق سرازیر می شد
و روی ان با خاکستر پوشانده می شد و کرسی روی ان و
لحافی بزرگ به طول و عرض اتاق روی کرسی قرار می
گرفتو حرارت اتشها از زیر خاکستر به فضای زیر کرسی گرما می بخشیدند(ضرب المثل آتش زیر خاکستر از همین جاست )
اهالی خانه دور تا دور پا را زیر لحاف دراز می کردند و
لحاف را روی پاهایشان می کشیدند و به پشتی یا بالشهای
کنار دیوار تکیه می کردند .
یک سینی بزرگ مسی روی کرسی قرار می گرفت که در
ان ظروف قدیمی لبالب از تخمه و اجیل و شکلات های
قدیمی که به انها( آبنبات ترش )می گفتند انباشته شده بود
پس از صرف شام ،شب نشینی ها شروع می شد.همسایگان و
اقوام جمع می شدند و دور کرسی داخل اتاق دنیای گرمی
بود که بر سرمای طاقت فرسای بیرون غلبه می کرد .
ان زمان تلویزیون نبود ،رادیو هم فقط به تعداد کسانی که
پول دخلشان را می توانستند بشمارند وجود داشت ،در بقیه
منازل فقط در باره رادیو می شد حرف زد.
همین مسایل با عث می شد افرادی که توانایی سخنوری و
بحث داشتند و از طرفی حافظه ی خوبی در یادگیری و انتقال
افسانه ها و داستانها و اشعار داشتند انگشت نما و نقل محافل
باشند و اطرافیان را سرگرم وهمه را متوجه نبوغ و استعداد
خود نمایند. چراغ نفتی لامپا توی سینی و روی کرسی اتاق
را روشن می کرد و در سایه روشن لامپا ،نقال و یا قصه گو کار
خود را شروع می کرد .از جمله ی این افراد مرحوم پدرم بود که علاوه بر تسلط بر حفظ ،قدرت بیان عجیبی در بازگو
کردن افسانه ها و اشعار و احادیث و روایات داشت و در عین
حال از صدای گرم و دلنشینی برخوردار بود و دوبیتی های
محلی را با آواز می خواند.
دوران کودکی ما پای کرسی ها با شنیدن داستانهای کلیله و
دمنه ،داستانهای یوسف و زلیخا،ورقه و گلشا(2تن از عشاق
افسانه ای )ویس و رامین،داستانهای شاهنامه و افسانه های
عامیانه ی حسین کرد شبستری و امیر ارسلان نامدار و همچنین
بوستان و گلستان سعدی و غزلهای حافظ و داستان موش و
گربه عبید زاکانی و غیره می گذشت افسوس که دیگر نه از تاک ،نشان مانده و نه از تاک نشان با نبود رادیو و تلویزیون همه بهم نزدیک با دلهای مهربان در کنار یکدیگر سختی ها را تحمل می کردند انها خاک شدند اما یاد و یادگار انان دهان به دهان می گردد تا کی ؟نمی دانم
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۸:۲۳ ق.ظ توسط حسن صادقی یونسی
|