وضعیت نابسامان مردم در نیمه ی اول دهه ی 30-40واکثریتی که زیر خط فقر زندگی می کردند برای همیشه  به  یاد تاریخ خواهد ماند.

    در ان زمان فقط عده ی قلیلی به دلیل داشتن امکانات مالی و مادی چه دامدار و چه مغازه دار ،دستشان به دهنشان می رسید اما بقیه مردم زندگی و هستی انان فقط با اوزان سیر و مثقال و نسیه های طولانی در نوسان بود.

 

   انچنان زندگی بر مردم سخت و دشوار عبور می کرد که انها توان خرید حتی 100گرم گوشت را نداشتندانچه را که خرید می کردند بر خطوط چوب خط افزایش می یافت وبر امار برشها می افزود.

 

     مثل های قدیم که می گفتند (نسیه سر خرمن)و هنوز هم در محاوره به کار می رود مانده از ان دوران  تیره روزی است .طرف توان پرداخت کالاهای خریداری شده را نداشت مگر اینکه حاصل و ثمر کار وی از برداشت محصول گندم و جو بتواند جوابگوی پرداخت نسیه ها ی وی باشد. اعضای خانواده از پارچه فروش ،قصاب ،عطارو بقال، ...مایحتاج زندگی را خرید می کردند و این خریدها در دفتری ثبت می شد و همه ی منتهی به خرمن می شد(وعده ی سر خرمن )منسوب انزمان هاست.

 

     و جالب اینکه هم مغازه دار و هم خریدار همه به دعای افزایش برکت خرمن ها مشغول می شدند و مثل الان نبود که بازاریان درصد های نجومی را بر نسیه ها ببندند و خدا را بنده نباشند.البته محصول خرمن جز عمله گری نتیجه ای بیشتر برای کشاورز نداشت .با نان بخور و نمیری زندگی می کردند اما گندم و جو و سایر محصولات جلوی چشمشان در آخور بزرگان مملکت ریخته می شد  و نتیجه چنین زندگی باعث می شد که نیمی از مردم قبل از بهار، مهاجرت به شهر های بزرگ را آغاز  می کردند ،فصلی که پرستو های مهاجر به لانه بر می گشتند  صاحبان خانه ها مهاجرت آغاز می کردند .

 

      انان همسر و فرزندان را به امید خدا رها می کردند و خود در حاشیه های شهر های بزرگ  مشهد ،تهران وزمین های کشاورزی شاپور غلامرضا در گرگان و گنبد و یا در کوره پزخانه های اطراف تهران به خشت مالی و جابجا کردن اجر ها می پرداختند واین نیم جمعیت مهاجر بعد از 6 ماه با اندک پولی که پس انداز کرده بودند بر می گشتند تا نسیه های شش ماهه ی خانواده را بپردازند و مقداری هم برای گذران 6 ماه پاییز و زمستان  نگه می داشتند و این مردان پر تلاش 6 ماه پاییز و زمستان را زیر نگاه سرد و لرزان  دامن به افتاب می کشیدند و افتاب نشین می شدند و ضرب المثل (افتاب نشینها)از گرده ی انان به ادبیات تقدیم گردید.

 

         انان در سینه کش افتاب دراز می کشیدند و یا به نقل داستانها و افسانه ها می پرداختند و یا به کار بافت پلاس ،گلیم و جاجیم و یا ریسندگی پنبه و پشم گوسفند و شتر مشغول می شدند و این هم نان بخور و نمیری  بر گرده ی خانواده تزریق می کرد تا انان بتوانند از زمستان سرد و جانسوز جان سالم بدر برند  و اوایل پاییز به انبار کردن هیزم جهت تامین گرما و پخت نان و غذا می پرداختند .

 

       این هیزم و چوبی که انبار می شد در زمستان با دود  غلیظی تنوره می کشید و سر به اسمان می سایید و از سوراخهای لایه ی ازون هم خبری نبود ولی در عوض سوراخ های بینی و گوشهای ما پر می شد از دوده که خود داستانی جدا را می طلبد (علاوه بر دود هیزم چراغهای  موشی جهت تامین روشنایی )که فقط نفت و فتیله بود که بر تاریکی و ظلمت غلبه می کرد اما  تاوان ان دوده ی غلیظ نفت، بینی ها و گوشها و روی پلک ما را با تاریخ نفت اشنا می کرد  و انچنان به دوده می اراست و  از چهره ما صفحه ی سیاهی خلق می کرد تا  مرهمی بر دل افریقا باشد . این دوده ها با نبود اب و تامین ان از اب انبارها  خود معضلی بر این ماجرا بود .

 

       و اینگونه بود تا با تقسیم زمینها بین کشاورزان و تاسیس کارخانه ی قند   موید ثابتی  در فریمان در سالهای 37-38تا حدود زیادی به زندگی درد اور وهمچنین به مهاجرت انان پایان داد  و از مهاجرت و قصه های فقر فقط افسانه های ان باقی مانده که نسل آماده خورو ثروتمند امروز در کنار شوفاژ ها و مبل و کولر گازی و ماهواره حتی حاضر به شنیدن ان افسانه که بر ما چه گذشت تا انان این شدند ، نیست

تا فردا چه شود و چه کسانی امروز  را برای فردا به تصویر کشند . ( غلامرضا گرجي فريماني)

 

http://khaterateyas.persianblog.ir/