خاطرات تکان دهنده اقای گرجی فریمانی
مردمانی که دران دوره می زیستند اگر چه در فقر
ونداری بسر می بردند و ارزوهایشان همیشه چون
قندیل یخ در شبهای بلند زمستان شکل می گرفت
ودر کوتاهی آفتاب زمستان قطره قطره از چشم
ناودان می چکید وآب می شد وهر لحظه خیا لشان
در بدر به دنبال آرزوهایشان می دوید اما دلهای
بزرگی داشتند که هر مراسمی را زیبا تر می نمود
مخصوصا ایام ماه مبارک رمضان که با زیبایی های
بی نظیری بر یاد وخاطره ام نقش ابدی بسته
وفراموش نخواهد شد .
ماه مبارک بازار قصاب ها گرم بود وهر خانواده ای
با اندک توان مالی وبه تناسب داشته هایش چند
سیر گوشت می خرید ودر قابلمه ای از مس زیر
انبوهی از هیزم و چوب وسرگین پنهان می کرد تا
حرارت آتش را به دل بگیرد و محتویات قابلمه به
پخت سحر نزدیک گردد و در آغاز سحر گوشت
ومحتویات ان کوبیده می شدند ودر کنار ابگوشت
ترید شده مصرف می گردید ودهانها با اذان صبح
بسته و تا اذان غروب که دوباره گشوده می گردید و
آرزوی کودکانه ی من این بود که سحرها بیدار
شوم اما بیشتر به خاطر مراسمی که در سحر اجرا
می شد و شوق برانگیختن در وجود کودکانه ی ما
سحر را زیباتر ودلپذیرتر می ساخت ویکی از ان
مراسم بر پشت بام رفتن وبا دو عدد چوب بر ظرفی
مسین کوبیدن بود تا هم اعلام سحر باشد و هم بیدار
باش خفتگان واز هر بامی صدای ضربه ها بر
ظرف مسین به گوش می رسید وموسیقی شاد را
این ارکستر بام ها به اجرا در می اورد که لذت سحر
به یاد تاریخ ذهن ما ثبت می گردید وپلک خواب
مردم را می گشود .
خدا بیامرز اق سید حسین همسایه ی ما با صدای
روح انگیزی دعاهای سحر را بر پشت بام خانه می
خواند اگر چه همان سا لها با موتورش تصادف
کردو درگذشت اما یاد وخاطره اش هرگز از مخیله
ی من بیرون نمی رود ،قبر ان بزرگوار در پایین
قبرستان کهنه فریمان صاحبدلان را به سوی خویش
می کشاند تا با فاتحه ای یادش گرامی داشته شود .
اما روزه های ما بچه ها از نوعی بود که مادر با
دوختن نمایشی دو نصفه ی ان ،یک روز را در ذهن
وخیال ما کامل می کرد تا رنگ خجالت را از چهره
ی ما بزداید .
از همه جالبتر شبهای احیا بود خدا رحمت کند دختر
عمه ام (والده ی یاسمنی ها) که خانه نزدیک مسجد
داشتند و من از سر شب خودم را دعوت سفره
اشان می کردم تا همراه انان به مسجد بروم تا
زودتر از پدر ومادرم به مسجد رسیده باشم لحظه ها
را به شوق قران بسر گرفتن ثانیه شماری می کردم
واین احیای کودکی های ما بود که ارزوهایش در
بزرگسالی خاطره ای شیرین را دریاد ما کاشته
و از جالب ترین برنامه ها روز شهادت امیر مومنان
ع بود که دسته های سینه زنی وزنجیر زنی هر یک
وابسته به مسجدی ویا تکیه ای بود که از هر گوشه
ای به حرکت در می امدند وگاهی درمسیر شهر تا
قبرستان هنرنمایی گردان ودلاوران و پهلوانان
مزمزه می شد و عَلَم را بر فراز سینه می فشردند
وبلند می کردند واین عَلَم با ان همه اویزه هایی که
بر قامت خود داشت بر فراز سینه و دست پهلوانان
خود نمایی می کرد وکار ما نگاه بود وتماشا .
مراسم نوحه خوانی وسینه زنی و زنجیر زنی در
قبرستان قدیمی برگزار و سپس مردم به زیارت
اهل قبور واموات خود می رفتند که این خود
داستانهایی از ارتباط ادمهای روی خاک با در
گذشتگان پدید می اورد که حداقل ان بوی خوش
گلاب نصیب شامه ی فاتحه خوانان می شد و گندم
وبرنجی که بر سنگ قبر پاشیده می شد خوراک
مورچگان وپرندگان را برای چند روزی فراهم می
اورد که این زبان بسته ها بیشتر از هر کسی در
همسایگی اموات بسر می بردند
تا بر ما چه رسد ...